|
شهر از دریچه ی چارچوب دوربین
|
خوب نگاه کنیم به خودمان . این ما هستیم که عین سگ می دویم و له له میزنیم در پی آن نمی دانم چه.
این ما هستیم که همیشه خسته ایم این ما هستیم که همیشه کار می کنیم و همیشه هم جیب هایمان خالی است این ما هستیم که جیب هایمان که چیزی نیست که حتی کله هایمان هم.
این ما هستیم که با این کله های پوچ از فرط خستگی و له له زدن و دویدن در اتوبوس و مترو و تاکسی به خواب می رویم این ما هستیم که نشسته و ایستاده و پیاده و سواره همیشه خواب هستیم.
به کجا می رویم؟ این ما هستیم . خوب نگاه کنیم.
گفت:يه عريضه برام بنويس.شكايت دارم از اسد الله زماني.بنويس من سال ۷۷ يه ماشين ازش خريدم تا الان كه ۴ سال گذشته و من حساب كردم سال هشتاد و يكه اون نامرد سند ماشينو به اسم من نزده.
فهمانديمش كه امسال سال ۸۷ است.
ساكت شد.روي صندلي نشست و چند ساعتي همانجا بي حركت به فكر فرو رفت.
آهي كشيد و رفت.
عمو رابرت هميشه با ماست
وقتي دسته جمعي سيگار مي كشيم
وقتي از پشت شيشه هاي كثيف مردم را ديد مي زنيم
وقتي جر و بحث مي كنيم
و حتي وقتي عاشقانه آواز مي خوانيم و مي بوسيم

مشهد . محله ی زاغه نشینان


زاهدان . پاساژی در ۴ راه رسولی


می گفتند آن بالاست
رفتیم ولی چیزی نبود
کفش ها را کندیم حتی آبی هم در آن نزدیکی نبود
تاول ها سوغاتمان بودند

نگاه کن.خوب نگاه کن. حتی جلوی پایت را هم این غول بی شاخ و دم باید ببیند
که آن هم فقط پیش پایت را می بیند.
نه بیشتر